صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
وانگه همه بت ها را در پیش تو بگذارم
صد نقش برانگیزم با روح در آمیزم
چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم
تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری
یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم
جان ریخته شد بر تو آمیخته شد باتو
چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم
هر خون که زمن روید یا خاک تو می گوید
با مهر تو همرنگم باعشق تو همبازم
در خانه آب و گل بی توست خراب این دل
یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم
+
نوشته شده در
3 Dec 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|

همه رویایی به سر داریم...ه
همه به آرزوی رسیدن به مقصدی به راه ادامه میدهیم..مداوم زمین می خوریم باز دوباره برمیخیزیم
لحظه ای مقصد از جلوی نظرمان دور نمیشود..لحظات سخت سختگی و درماندگی رو به هوای تنفس در حوالی آرزویمان به سر میکنیم
اما من چه؟ چه آمد بر سر رویایم؟ زمین داشت به دورم میگشت..روزگاری زمان در دستانم بود
رویایم ..ایستاده بود زیبا روبه رویم..هیچ وقت رویایم تنها یم نگذاشت بود...اصلا برای رویای زاده شده بود که با من باشد..بر پیشانی ام رویا بوسه ای جاودان زده بود...
کجا رفت؟ قرار بود انقدر روبه رویم بایستد تا که من او شوم و او طرحی از من
رویایم بزرگ نبود..بی گریز بود اما بی انتها ..عمیق ..شبیه عکس ماه در آب..همه رویایم این بود که قلم در دستانم لحظه ای نیاساید..رویایم این بود "روایت صادقی باشم از خودمان" از روحی که در ما دمیده شد...
رویایم این بود..رویایم این بود که دشواری راه رسیدن به منزل مقصود را بر دیگران همراه سهل سازم
گاهی اوقات تنها میتوان طول سفر را کوتاه کرد برای همسفران..گاهی عرض سفر را دلنشین
رویایم همه این بود که عرض زندگی را در این روزگار فانی بهشتی سازم برای آنان که مدام در سفرند از خویش به خویش
رویایم کجاست؟ راستی میرسم روزی به آرزویم؟

I've dreamt in my life ..
....
dreams that have stayed with me
ever after,and changed my ideas:
they've gone through and through me,
like wine through water,and
altered the colour of my mind
+
نوشته شده در
24 Nov 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|
حرف كه ميزني
من از هراس طوفان
زل ميزنم به ميز
به زيرسيگاري
به خودكار
تا باد مرا نبرد به آسمان.
لبخند كه ميزني
من
ـ عين هالوها ـ
زل ميزنم به دستهات
به ساعت مچي طلاييات
به آستين پيراهن ات
تا فرو نروم در زمين.
ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفتهاي
در كلمهاي انگار
در عین
در شين
درقاف
در نقطهها.
"
مصطفی مستور
+
نوشته شده در
23 Nov 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|

من با غزلی قانعم و با غزلی شاد
تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد
ویرانه نشینم من و بیت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانه آباد
من حسرت پرواز ندارم به دل آری
در من قفسی هست که می خواهدم آزاد
ای بال تخیل ببر آنجا غزلم را
کش مردم آزاده بگویند مریزاد
من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد
آرام چه می جویی از این زاده اضداد؟
می خواهم از این پس همه از عشق بگویم
یک عمر عبث داد زدم بر سر بیداد
مگذار که دندان زده غم شود ای دوست
این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد
محمد علی بهمنی
+
نوشته شده در
21 Nov 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|

ساعتها فکر کرد و بالاخره انگشتانش روی کیبرد تکان خورد و نوشت:
"چه جوری میشه دلتنگ مفهومی شد که خیلی وقته بهش اعتقادی نداری"
روی جمله تمرکز کرد و هزار دلیل پیدا کرد تا جمله را عوض کنه... اصلا به مفهومی که این روزها در زندگی اش جایی نداشت.. اعتقاد داشت؟! خیلی وقت بود که دیگه باوری به وجود این افیونگر رویایی نداشت. خواست جمله را با بک اسپیس پاک کند اما تردید کرد... "بذار بنویسمش... نوشتنش دلیل به اعتقاد داشتنش نیست!" اما خودش هم خوب می دونست که به کدوم دلیل پاکش نکرد... جوابش براش خیلی مهم تر از مخفی کردن احساسش از غرورش٬ اعتقاداتش و چشم دیگران بود.
نوشت و دوباره فکر کرد !
از طرفی از نوشتن و فکر کردن بهش می ترسید و نمی خواست باور کند که یه چیزایی در حال تغییر..انگار دایم یه چیزی توی دلش سراغ جای خالی رو میگرفت! !
روزها به این موضوع فکرد کرد و به این نتیجه رسید که شاید چون دلش نمی خواد وجود داشته باشه..جای اونم خالیه. هرگز خودشم فکر نمیکرد این طور عجیب! درگیر این جای خالی بشه... "این دیگه چه جورشه؟" دایم از خودش می پرسید.یه دفعه تصمیم گرفت باقلبش تا همیشه قهر کنه و تنهاش بذاره... "این دل که دل نیست! دردسره" می ترسید! و باز فکر می کرد:"راه فرار از عشق چیه؟ راه گریز؟ من از عشق می ترسم. از اینکه کنترلم به جای عقلم دست قلبم باشه... من از دیوانگی می ترسم... من از دل تنگی های عشق بیزارم... من اصلا نمی خوام عاشق بشم! می خوام یک کم آدم باشم... می خوام رها باشم... رها! من از بندهای عشقی که اسیرم کنه..چشمهامو ببنده و گوشهامو کر کنه بیزارم... ... اما این واژه لعنتی عشق چی؟!!" اما چه گریزی... چه گریزی از این سیال افسونگر؟!!
یاد شعر فروغ افتاد..."آری آغاز دوست داشتن است... گرچه پایان راه ناپیداست........" بقیه اش رو که توی ذهنش مجسم بود رو می دید اما نخوند. چشم هاشو بست و فکر کرد:"پایان راه عشق همیشه پیدا بوده...
یه دفعه تصمیمش رو گرفت و بک اسپیس رو زد..یادش افتاده بود هزارتا کار داره..هزار تا برنامه و نقشه داشت برای آینده..وقت برای فکر کردن به جای خالیه توی قلبش نداشت..از پشت میز کامپیوتر پاشد..ولی یادش موند که :
جا مانده است چیزی
جایی
که هیچ گاه
دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه
و نه دندان های سپید
+
نوشته شده در
4 Nov 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|
عشق گاهي خواهش برگ است در اندوه تاک
عشق گاهي رويش برگ است در تن پوش خاک
.JPG)
عشق گاهي ناودان گريه ي اشک بهار
عشق گاهي طعنه بر سرو است در بالاي دار
عشق گاهي مي رود آهسته تا عمق نگاه
همنشين خلوت غمگين آه
عشق گاهي شور رستن در گياه
عشق گاهي غرقه ي خورشيد در افسون ماه
عشق گاهي سوز هجران است در اندوه ني
رمز هوشياري ست در مستي مي
عشق گاهي آبي نيلوفري ست
قلک انديشه ي سبز خيال کودکي ست
عشق گاهي شرم خورشيد است در قاب غروب
روزه اي با قصد قربت، ذکر بر لب، پايکوب
عشق گاهي هق هق آرام اما بي صدا
اشک ريز ذکر محبوب است در پيش خدا
عشق گاهي طعم وصلت مي دهد
مزه ي شيرين وحدت مي دهد
عشق گاهي شوري هجران دوست
تلخي هرگز نديدن هاي اوست
عشق گاهي مشق هاي کودکي ست
حس بودن با خدا در سادگي ست
عشق گاهي کيمياي زندگي ست
عشق در گل راز ناپژمردگي ست
عشق گاهي هجرت از من، ما شدن
عشق يعني با تو بودن ما شدن
عشق گاهي بوي رفتن مي دهد
صوت شبناک تو را سر مي دهد
عشق گاهي نغمه اي در گوش شب
عادتي شيرين به نجواي دو لب
عشق گاهي مي نشيند روي بام
گاه با صد ميل مي افتد به دام
عشق گاهي سر به روي شانه اي
اشک ريز آخر افسانه اي
عشق گاهي يک بغل دلواپسي
عطر مستي، سازِ شب بو، اطلسي
عشق گاهي هم حکايت مي کند
از جدايي ها شکايت مي کند
عشق گاهي نو بهاري گاه پاييزي سرخ زرد!
گاه لبخندي به لب هاي تو گاهي کوهِ درد
عشق گاهي دست لرزان تو مي گيرد درون دست خويش
گاه مکتوب تو را ناخوانده مي داند ز پيش
عشق گاهي راز پروانه است پيرامون شمع
گاه حس اوج تنهايي ست در انبوه جمع
عشق گاهي هم خجالت مي کشد
دستمال تر به پيشانيٍ عالم مي کشد
عشق گاهي ناقه ي انديشه ها را پي کند
هفت منزل را تا رسيدن بي صبوري طي کند
عشق گاهي هم نجاتت مي دهد
سيب در دستي و صاحبخانه راهت مي دهد
عشق گاهي در عصا پنهان شود
گاه بر آتش گلستان مي شود
عشق گاهي رود را خواهد شکافت
فتنه ي نمروديان زو رنگ باخت
عشق گاهي خارج از ادراک هاست
طعنه ي لولاک بر افلاک هاست
عشق گاهي استخواني در گلوست
زخم مسماري ست در پهلوي دوست
عشق گاهي ذکر محبوب است بر ني هاي تيز
گاه در چشمان مشکي اشک ريز
عشق گاهي خاطر فرهاد و شيرين مي کند
گاه ميل ليلي اش با جام مجنون مي کند
عشق گاهي تاري يک آه بر آيينه اي
حسرت نا ديدن معشوق در آدينه اي
عشق گاهي موج دريا مي شود
گاه با ساحل هم آوا مي شود
عشق گاهي چاه را منزل کند
يوسفين دل را مطاع دل کند
عشق گاهي هم به خون آغشته شد
با شقايق ها نشست و هم نشين لاله شد
+
نوشته شده در
2 Nov 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|
بی دلیل آسمان ابریست
بی دلیل باران می بارد
بی دلیل دلتنگ شده ام
در این ازدحام فکر و قهر و دغدغه
بی دلیل شعر می گویم
ملامتم مکن
من که دریا نیستم
من تنها شاعری هستم تهیدست
که به بهانه ابرو باران و قهر
شوریده می شود
وشعر می گوید.
+
نوشته شده در
8 Oct 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|

خانه دوست کجاست؟
+
نوشته شده در
5 Oct 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|
روزگارا قصد ایمانم مکن
زانچه می گویم پشیمانم مکن
کبریای خوبی از خوبان مگیر
فضل ِمحبوبی ز محبوبان مگیر
گم مکن از راه پیشاهنگ را
دور دار از نام ِ مردان ننگ را
گر بدی گیرد جهان را سر بسر
از دلم امیّد ِخوبی را مبر
چون ترازویم به سنجش آوری
سنگِ سودم را منه در داوری
چونکه هنگام ِنثار آید مرا
حبِّ ذاتم را مکن فرمانروا
گر دروغی بر من آرد کاستی
کج مکن راه ِمرا از راستی
پای اگر فرسودم و جان کاستم
آنچنان رفتم که خود می خواستم
هر چه گفتم جملگی از عشق خاست
جز حدیثِ عشق گفتن دل نخواست
حشمتِ این عشق از فرزانگی ست
عشق بی فرزانگی دیوانگی ست
دل چو با عشق و خرد همره شود
دستِ نومیدی ازو کوته شود
گر درین راه ِطلب دستم تهی ست
عشقِ من پیش ِخرد شرمنده نیست
روی اگر با خون دل آراستم
رونق ِبازار او می خواستم
ره سپردم در نشیب و در فراز
پای هشتم بر سر ِ آز و نیاز
سر به سودایی نیاوردم فرود
گرچه دستِ آرزو کوته نبود
آن قدَر از خواهش ِدل سوختم
تا چنین بی خواهشی آموختم
هر چه با من بود و از من بود نیست
دست و دل تنگ است و آغوشم تهی ست
صبر ِتلخم گر بر و باری نداد
هرگزم اندوه ِ نومیدی مباد
پاره پاره از تن ِخود می بُرم
آبی از خون ِ دل ِخود می خورم
من درین بازی چه بردم ؟ باختم
داشتم لعل ِ دلی ، انداختم
باختم، اما همین بُردِ من است
بازیی زین دست در خوردِمن است
زندگانی چیست؟ پُر بالا و پست
راست همچون سرگذشتِ یوسف است
از دو پیراهن بلا آمد پدید
راحت از پیراهن سوم رسید
گر چنین خون می رود از گُرده ام
دشنه ی دشنام دشمن خورده ام
سال ها شد تا برآمد نام ِ مرد
سفله آنکو نام ِمردان زشت کرد
سروبالایی که می بالید راست
روزگار ِکجروش خم کرد و کاست
وه چه سروی، با چه زیبی و فری
سروی از نازک دلی نیلوفری
ای که چون خورشید بودی با شکوه
در غروبِ تو چه غمناک است کوه
برگذشتی عمری از بالا و پست
تا چنین پیرانه سر رفتی ز دست
خوشه خوشه گرد کردی، ای شگفت
رهزنت ناگه سر ِخرمن گرفت
توبه کردی زانچه گفتی ای حکیم
این حدیثی دردناک است از قدیم
توبه کردی گرچه می دانی یقین
گفته و ناگفته می گردد زمین
تائبی گرزانکه جامی زد به سنگ
توبه فرما را فزون تر باد ننگ
شبچراغی چون تو رشکِ آفتاب
چون شکستندت چنین خوار و خراب؟
چون تویی دیگر کجا آید به دست
بشکند دستی که این گوهر شکست
کاشکی خود مرده بودی پیش ازین
تا نمی مردی چنین ای نازنین
شوم بختی بین خدایا این منم
کآرزوی مرگِ یاران می کنم
آنکه از جان دوست تر می دارمش
با زبان ِتلخ می آزارمش
گر چه او خود زین ستم دلخون تر است
رنج ِ او از رنج ِمن افزون تر است
آتشی مُرد و سرا پُر دود شد
ما زیان دیدیم و او نابود شد
آتشی خاموش شد در محبسی
دردِ آتش را چه می داند کسی
او جهانی بود اندر خود نهان
چند و چون ِ خویش به داند جهان
بس که نقش ِ آرزو در جان گرفت
خود جهان ِ آرزو گشت آن شگفت
آن جهان ِ خوبی و خیر ِبشر
آن جهان ِ خالی از آزار و شر
خلقتِ او خود خطا بود از نخست
شیشه کی ماند به سنگستان درست
جان ِ نازآیین ِ آن آیینه رنگ
چون کُند با سیلی ِ این سیل ِسنگ؟
از شکست او که خواهد طرف بست؟
تنگی ِدستِ جهان است این شکست
پیش ِ روی ما گذشت این ماجرا
این کری تا چند و این کوری چرا
ناجوانمردا که بر اندام ِ مرد
زخم ها را دید و فریادی نکرد
پیر ِ دانا از پس ِهفتاد سال
ازچه افسونش چنین افتاد حال؟
سینه می بینید و زخم ِ خون فشان
چون نمی جویید از خنجر نشان؟
بنگرید ای خام جوشان بنگرید
این چنین چون خوابگردان مگذرید
آه اگراین خوابِ افسون بگسلد
از ندامت خارها در جان خلد
چشم هاتان باز خواهد شد زخواب
سرفروافکنده ازشرم ِ جواب
آن چه بود؟ آن دوست دشمن داشتن
سینه ها از کینه ها انباشتن
آن چه بود؟ آن جنگ و آن خون ریختن
آن زدن، آن کشتن، آن آویختن
پرسشی کان هست همچون دشنه تیز
پاسخی دارد همه خونابه ریز
آن همه فریادِ آزادی زدید
فرصتی افتاد و زندانبان شدید
آنکه او امروز دربندِ شماست
در غم ِ فردای فرزند ِ شماست
راه می جستید و در خود گم شدید
مردمید، اما چه نامردم شدید
کجروان با راستان در کینه اند
زشت رویان دشمن ِ آیینه اند
آی آدمها صدای قرن ِماست
این صدا از وحشتِ غرق ِشماست
دیده در گرداب کی وا می کنید؟
وه که غرق ِخود تماشا می کنید
+
نوشته شده در
28 Sep 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|
اینجا فرصت برای فکر کردن زیاد است..حتی می تونی با صدای بلند هم فکر کنی
به ریشه ها فکر می کنم و به تعلقاتم
الان که این خطوط رو می نویسم خورشید در شرقترین جای آسیا میخواد غروب کنه...بعد از یه بارون حسابی تماشای غروب خورشید منو یاد عزیزترین کسانم می اندازه
اینجا فهمیدم می شه دور بود اما دلتنگ نبود..
اینجا فهمیدم می شه نزدیک بود اما دلتنگ
یاد این شعر افتادم:" دوست نشسته در نظر من به کجا نگه کنم؟
دوست گرفته شهر دل من به کجا سفر کنم؟
+
نوشته شده در
10 Sep 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|
تنهایی که عزیز ِ من آشنایی نمی دهد!
فرصت آمدنش که باشد
آرام و پنهان ، راه ِ دل ِ تو را می جوید!
چراغ ِ دل را که نمی توان خاموش کرد..
شهریور هشتادوهشت / سیدمحمد مرکبیان
+
نوشته شده در
10 Sep 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم/ در میان لاله و گل آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار/ پای آن سرو روان اشک روانی داشتم
آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود/ عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهی/ چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود/ در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم
درد بی عشق زجانم برده طاقت ورنه من/ داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
بلبل طبعم «رهی» باشد زتنهایی خموش/ نغمه ها بودی مرا تا هم زبانی داشتم
+
نوشته شده در
7 Sep 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|
يادم باشد حرفي نزنم كه به كسی بربخورد،نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد،خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را ،يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست،يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر ،و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم ،يادم باشد بايد با سن
...گ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند ،يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ..... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان،يادم باشد زندگي را دوست دارم

دلم برای سوز صدای عمو خسرو تنگ شد در این غروب ...حال همه ما خوب است اما تو باور نکن
+
نوشته شده در
6 Sep 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|
همیشه این روزها که می شود
نا خودآگاه ته دلت قنج می رود ، برای راز و نیازهای شبانه...آخ برای ختم قران و ...اشکهای داغ
و امسال اما سال غریبیست
به هیچ بهانه ای دلت سبک نمی شود
فقط کافیست لحظه ای کوتاه یاد ایرانم بیفتم
به یادمادران و پدران مظلوم
انوقت سر م سوت می کشد
از آنی که رفت ..از آنی که شد...
آنوقت هر چراعانی در این شهر غریب به هر بهانه ای دلت را به خون می نشاند
ونغمه ی هر سازی در این روزهای عزیز از هر طبل عزائی تلخترمی کند کامت را
دل من سخت ساده میگیرد دل من سخت ساده می میرد این روزها
مولایم غمی تلنبار شده است روی این دل کوچکم که بار به دوش کشیدنش
بسی سنگین تر از غم شب بیست ویکم ماه رمضان است مرا ببخش که امشب سوگوارترم!
یاریمان کن مولا
ما این وطن را همیشه سبز می خواهیم.
+
نوشته شده در
31 Aug 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
+
نوشته شده در
29 Aug 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آنکه خدمت جام جهان نما بکنند
طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند
تو با خدای خود انداز و کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
+
نوشته شده در
27 Aug 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|
صدای اذان عشا
شهری در هجوم باران انبوه
غروبی که رنگش را به شهر بخشیده..شهر در باران گم میشود ...اینجا دل آسمان هر روز سر یک ساعت معین باز می شود..انقدر اشک می ریزد که سبک شود....
حس غریبی است..هر کجا که باشم صدای اذان خودش را به من می رساند..در این ماه عزیز..در ایران همیشه فکر می کردم اتفاقی است..ولی اولین روزی که اینجا از صدای اذان از خواب بیدار شدم..فهمیدم که حتما حکمتی هست..رعد و برقی که چهار ستون بدن را می لرزاند...
اینجا همه شاید فکر کنند من دیوانه ام..هر روز از کلاس تا خانه را زیر باران می آیم..می گویند صبر کن باران بند بیاید ...و جوابم یک کلمه است من سالها صبوری کرده ام برای دیدن باران
یادم می آید با شیوا شناوری دوست صدیقم قرار گذاشته بودیم اسم دخترمان را باران بگذاریم...هر وقت که باران می آید یاد می کنم سه دوست سنگ صبورم را فاطمه-شیوا-هانیه
+
نوشته شده در
21 Aug 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|
من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم
+
نوشته شده در
20 Aug 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|
چقدر دلم برای حروف الفبای فارسی تنگ شده است..
اینجا غریب نیستم چون تک تک دوستانم را در دل دارم
اینجا هر گلی را که می بینم صورت یکی از شما ها برایم مجسم می شود
چقدر دوستتان داشته ام و خود بی خبر بودم
اینجا فقط حسرت این را می خورم که چرا روزی چندین بار به هر یک از شما نگفته ام که دوستتان دارم
مادر دوستت دارم
پدر دوستت دارم
سینا-شیوا - فاطمه - هانیه-
مژگان-آیدا- مهراوه-فاطمه-صدیقه -
اعظم-الهام و همه برادرانم...
+
نوشته شده در
19 Aug 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|
بدترین خبری که میشه بعد از ورود به یه کشور غریب گرفت
دیدن صحنه هایی از محاکمه انسانهایی شد که غربت در کشور خودشون از چهرشون می بارید
خدای من! چه می کنند! با برادران هم رزمشان!
خدای من!خدای من..استخوانهایم میلرزد..چگونه به صبوری اشان بخوانم؟



+
نوشته شده در
1 Aug 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|
خدا گفت: ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من... ماجرايي كه بايد بسازيش
شيطان گفت تنها يك اتفاق است بنشين تا بيفتد.
آنان كه حرف شيطان را باور كردند نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
مجنون اما بلند شد رفت تا ليلي را بسازذ.
خدا گفت: ليلي درد است درد زادني نو، تولدي به دست خويش..
شيطان گفت آسودگي است ، خيالي است خوش!
خدا گفت : ليلي رفتن است ، عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است فرو رفتن در خود.
خدا گفت: ليلي جست وجوست، ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت:خواستن است ،گرفتن و تملك.
خدا گفت:ليلي سخت است ،دير است و دور از دست.
شيطان گفت ساده است ،همين جايي و دم دست.
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود ، ليلي هاي ساده ي اينجايي ، ليلي هاي نزديك لحظه اي ...
خدا گفت ليلي زندگي است..
زيستي از نوعي ديگر...
ليلي جاودانگي شد و............. شيطان ديگر نبود!
مجنون زيستي از نوعي ديگر را برگزيد...
و مي دانست
كه ليلي تا ابد طول مي كشد!!

+
نوشته شده در
30 Jul 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|
تردید نکن سپیده سرخواهد زد . خواب ازسرمان دوباره پرخواهد زد . تردید نکن کسی ز نسل خورشید ، بر ریشه ی خشک شب تبرخواهد زد . دستان سحر به استخاره روزی ، تسبیح به قصد خیر و شر خواهد زد .طوفان زده ایم وناخدایی ازنو، درموج بلا دل به خطر خواهد زد .بازوی عدالتی دگر می آید، تیپا به بساط زور و زر خواهد زد . یک روز اراده ی بشر زنجیری ، بر پای همین قضا قدر خواهد زد. این آتش خفته زیر خاکستر باز ، صد شعله به جان خشک و تر خواهد زد .هر (قاصدکی) پیام بیداری را بر دوش گرفته ، باز در خواهد زد

+
نوشته شده در
22 Jul 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|
ایران سوگوار فرزندان خود است...چه بر زمین چه در آسمان
خدایا صبر ...خدایا صبورییییییییییی ام ده
از همین جا به برادر م آرش غفوری درگذشت خواهر و شوهر خواهرش رو تسلیت میگم ...منو در غم خودت شریک بدون

+
نوشته شده در
16 Jul 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|
این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای جنگی که بود برای تن های تکیده در لباسهای خاکستری برای آرامش مادرانم در آوار بمب برای هیجان پدرانم در آشوب مرگ. این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای آفتابی که بی نیاز از دلیل بود.
از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهایشان بالید و کم کم بزرگ شد .با گریه هایشان گریستم و با خنده هایشان خندیدم .
و امروز کنار من بودی و بی گناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود مقابل چشم حیرت زده ی من سیلی خوردی در بی پناهی و ناچاری وخدایی که تنها دوستت بود دید که بی گناه سیلی خوردی از حشره ای که در لباس من خزیده بود همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم.
و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلایی چنین نمی شد...
پسرم
به تن های تکیده ای که در لباس من سالهای پیش جنگیدند شک نکن . به قهرمانان قصه های من شک نکن . به رودخانه های خون آلود اروند و کارون شک نکن به تن های مجروح تنگه ی چزابه شک نکن به بدنهای خاک آلود دشتهای مهران شک نکن فقط به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده بود.
+
نوشته شده در
11 Jul 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|
نامه ي مادر حمزه غالبی (رئیس ستاد جوانان میر حسین موسوی )

حمزه جان!
آن لحظه که از خانه بیرون رفتی و گفتی نگران من نباشید گویی حس غریبی به ما گفت که نگرانت باشیم هنوز چشمان ما داشت رفتنت را نظاره می کرد که خبر آورند دستگیر شدی. به یکباره دیوار ها بر سرم خراب شد، چرا گذاشتم برود چرا ؟ شب تا صبح را همراه پدرت که با چشمان سرخ و صورت سوخته از گاز فلفل سپري كرديم، ولی انگار غم دیگری وجودش را می سوزانید،اينکه چگونه در برابر چشمانم فرزندم را ربودند و من نتوانستم کاری بکنم به کدامین جرم و گناه! هر وقت به تو زنگ می زدم، می گفتم کاری داری، می گفتی برایم دعا کن. چگونه شبها و روزها برای سر زمین خود کارکردی تا خفتگان را بیدار کنی هر وقت می گفتم نمی توانید، می گفتی: ما سعی می کنیم مادر جان! اکنون 15 روز است که برایت دعا می کنم. نمی دانم اکنون در کجائی و چه می کنی آرزوی شنیدن صدایت دارم که دوباره بگوی: جانم! . . . . . . . 15 روز است که برایت دعا می کنم، هر شب خواب آمدنت می بینم خواب در آغوش گرفتنت. مادر جان! نمی دانم سالم هستی یا نه ؟
نمی دانم چه جرمی مرتکب شده ای که باید این چنین در زندان باشی آیا در زندان هستی یا . . . . . . آنهایی که آدم می کشند با قرار وثیقه ای آزاد می گردند یا هر روز به دیدنشان می روند و می توانند وکیل داشته باشند اما تو چی؟ . . . . . تو که در اوج جوانیت فقط به اصلاح کشورت می اندیشیدی بقول خودت تنها سرگرمیت خرید کتاب ها و خواندن آن بود .
هر صبح از خواب که بر می خیزم به دنبال کفشهایت می گردم و بعد از لحظه ای به خود می گویم راستی چقدرتو ساده ای ! حق من مادر نیست که بدانم فرزندم به چه جرمی 15 روز ، ودرکجا زندانی شده!
خدایا به غیر از تو هیچ پناهی و فریاد رسی نداریم صدایمان را فقط تو شنوایی و تو فریاد رس!
خدایا آه و فغان من به عرش تو می رسد
خدایا همچنان که به مادرم زهرا صبر دادی به من و فرزندم هم صبر بده
مادرت
+
نوشته شده در
5 Jul 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|
بسمالله الرحمن الرحیم
انا لله و انا الیه راجعون
محضر مبارک مراجع عظام و علمای اعلام
با اهدای سلام، اینجانب اطمینان دارم که روند حوادث انتخابات ریاست جمهوری دهم را با دقت پیگیری کردهاید. اگر چه توسل به دروغ و استفاده بی حساب از امکانات عمومی و دولتی برای تبلیغات یکسویه به سود نامزد حاکم به خوبی نشان دهنده عزم این گروه خاص برای پیروزی به هر قیمت و از هر راه ممکن بود، اما تصور تقلب در آرای مردم تا این اندازه و برابر انظار شگفتزده جهانیان از حکومتی که تعهد به عدالت شرعیه از ارکان اساسی آن شمرده میشود، برای کسی ممکن نبود.
امروز که با حیرت تمام شاهد چنین تصورات جسورانه در امانت مردم هستیم و تمامی راهها برای احقاق حق بسته شده، مواجه شدن مردم مظلوم با سکوت علما و مراجع که ملجا راسخ این ملت شمرده میشوند، خسارتی بیش از یک تغییر در آرا را به دنبال خواهد داشت.
عواملی به بهانههای واهی با چوب و چماق و باطوم و شوک الکتریکی به جان اعضای ستادهای اینجانب و مراجعه کنندگان سرگردان و مبهوت از این وضعیت افتادهاند، در حالی که امیدی به کارایی قوه قضاییه محترم نمیرود زیرا جایی که دادستان کل کشور نتواند از سخن قانونی خود در پیشگیری از سخنرانی اضافی نامزد حاکم در سیما جلوگیری نماید، با چه ابزاری میتواند از این خشونت سیاه بازداری کند؟ به حسب وظیفه صیانت از آرای مردمی که اینک دچار چنین زیان عظیمی شدهاند عرض حالی تقدیم و یادآور میشوم که شاید تذکر به جای شما به مسوولان مفید واقع شود.
ایاک و الظلم لمن لیس له الا الدعا
برادر شما - میرحسین موسوی
+
نوشته شده در
13 Jun 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|
يا مقلب القلوب و الابصار
حول حالنا الي احسن الحال

اين روزها كه نه، ماههاست كه در اين فكرم برايتان نامه اي بنويسم، ولي نه از آن دست نامه هايي كه شما عادت به خواندنش داريد، در نامه ام از شما درخواستي ندارم.پس لازم نيست دست به جيب شويد .
آقاي احمدي نژاد ! تا حال شده فكر كنيد كه چقدر خوشبختيد!
راستي راستي خوش به حالتان
راستي شنيده ام ميخواهيد جلوي دوربين بنشينيد و بغض كنيد و اشك بريزيد و باندهاي فقر و فساد و ..را رسوا كنيد! به مردم نشان دهيد كه همه اين 4سال شما خواستيد و عدم هماهنگي مجلس و ساير نهادها با شما و هر 9 روز يك بحران نگذاشته است شما به وعده هايتان عمل كنيد! راستي يادم رفت : مهم تر از همه قيمت نفت! چرا اين 4سال از شانس بد شما انقدربهاي نفت كم شد؟!
پس واقعا خوش به حالتان كه ميتوانيد همه اين 4سال خدمت صادقانه را در مجال اندك فيلمي كوتاه ،گريه كنيد و مهم تر از همه سبك شويد!
راستي خوش به حالتان كه مي توانيد با اشك سبك شويد!
حتما شنيده ايد از دانشجوياني كه ستاره دار شده اند(چه تركيب تكراريي ،نه؟) و ازحق تحصيل و خدمت به وطن منع شده اند؟
حتما با چشمهايتان (اگر اشكها وبيخوابيها بگذارند) ديده ايد كه دلارهاي مملكتي از جيب كشور ديگري سر در مياورند و تخلف 50درصدي از قانون بودجه اعلام ميشود و آب از آب تكان نمي خورد! واقعا خوش به حالتان
از خودم بدم ميايد؛شما را نمي دانم . وقتي به خاطر مياورم اولين باري را كه شنيدم علي(ع) بعد از اينكه شنيد در قلمرو حكومتش خلخالي از پاي زني يهودي به زور گشوده اند ، بر صورت مباركش نواخت ومن كه شيعه اويم به راحتي از كنار دختركي مدرسه اي كه تارهاي بافته شده مويش از مقنعه مدرسه بيرون آمده بود را به زور سوار اتوبوس گشت ارشادش مي كردند، گذشتم!
شما كه من نيستيد! شما حتماعمق درد علي را درك كرده ايد! كه ميتوانيد همه اين 4سال را با تكان دادن سري فراموش كنيد!
بگذريم! واقعا خوش به حالتان! دوستاني داريد مثل آقاي هاشمي ثمره و اقوامي مثل آقاي مشايي و مشاوريني مثل آقاي بذر پاش كه دلداريتان مي دهند كه مبادا خداي نكرده اندكي خاطرتان مكدر شود!آسوده بخوابيد آنها بيدارند!
نمي دانم از كدام گوشه خوشبختي هايتان بگويم كه حق مطلب را اداكرده باشم و خداي ناكرده ناشكري نبوده باشد؛
نامه هاي پر مغز براي رهبران جهان از كشورمان مخابره مي شود و هيچ جوابي به آنها داده نمي شود!يعني چرا؛ جوابشان را به صورت توهين در يك جلسه رسمي حضورا به خدمتمان اعلام مي دارند!
راستي نتيجه همين نامه نگاري هاست كه يكي از نزديكانتان اعلام مي كند :مردم جهان آنقدر عاشق رييس جمهمور نهم ايران شده اند كه نام كوچك فرزندانشان را "محمود احمدي نژاد " مي گذارند! خوش به حالتان
خوش به حال شما كه نامتان رادرهمين فرصت و مجال 4ساله در تاريخ ثبت كرده ايد! راستي ديده ايد نامتان در كدام يك از فهرستهاي تاريخ ثبت شده؟ شما متناقضترين رييس جمهور جهان هستيد! شما به راحتي مي توانيد كسي را كه به آغوش بكشيد كه روزي مهمترين متحد دشمن مرز و بومتان(صدام حسين) بوده و با او كلي عكس يادگاري داشته! خوشبختي بزرگي است كه شما هم با هوگو چاوز عكس يادگاري داريد!
به خدا به خوشبختي شما حسادت نمي ورزم! ولي راستش را بخواهيد حسرت مي خورم! حسرت بي شمار" آبهاي رفته از جوي را "
از روي همين حسرت است كه مي بينم شما چقدر خوشبختيد: چه كسي جز شما ميتواند به جاي جاي ميهنش سفركند از ولي نعمتان خود عريضه بگيرد و صدقه كف دستشان بگذارد؟چه كسي جز شما ميتواند طرحهاي ديربازده را با هاله اي سبز يك شبه به بهره برداري برساند و به پايتختت برگردد؟چه كسي جز شما؟
به شما تبريك مي گويم كه فقر را به عادلانه ترين شكل تقسيم كرده ايد! بي تعهدي به قانون را باب كرديد و ملك و ملت را عرض 4سال آباد كرديد!
آقاي دكتر احمدي نژاد، بگذاريد اعتراف كنم كه در اين 4سال اگر تنها يك نفر احساس خوشبختي كرده باشد؛بي شك آن شما بوده ايد!
به خوشبختي خود ايمان داشته باشيد! شك نكنيد! كيست كه براي استقبالش دانش آموزان را از پشت نيمكتهاي مدرسه به جاده مرگ دعوت كنند؟ و به رسم ميهمان نوازي قرباني چشمگيري مثل جان يك دانش آموز را فداي قدومتان كنند؟
اين خود عين خوشبختي است كه شما نمي دانيد مادر يا مادران دلسوخته اشان پشت سر چه كسي آه مي كشند؟
سخن كوتاه كنم! خوش به حالتان كه تا همين امروز لبخندهايتان بشارت وجدان راحتتان را مي دهد و خوش به سعادتتان كه شعارتان "مي خواهيم؛مي شود" است!
مي دانم كه "ميخواهيد" جلوي دوربين اشك بريزيد و 4 سال گذشته را از ياد مردم ببريد و براي 4سال بعد براي تداوم خوشبختي اشان قول بدهيد كه "خواهد شد"! از اشكهاي شما معلوم است كه مي شود هم در دل به ريش مردم خنديد و هم در ظاهر اشك ريخت.مي دانم كه مي توانيد! چون شما خوشبختيد!!!!!
سحر گلكاري حق
+
نوشته شده در
5 May 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|
تـــو کشــور چهـــــا ر چر خ پنـچر
میخوای بیای چیکـار کنی بــرادر؟
چه می کنی با این همه کراکی؟
اینایی کـه زدن به جــاده خــاکی
زبـــان بد بـــریده چشم بـد کـــور
اگـه بـــازم شدی رئیس جمهــور
نذار کسی ســــوار مـــردم بشه
نذار دلار هـــای مـــــا گـــم بشه
به قـــول یک نفر بیـــا و چی کن
وزیــــــر فــــرهنــگو معــرفی کن
وزیـــــر فرهنگی کــه مـرد باشه
اهل کمــــــال و اهل درد بـاشه
کـار نداریم شمــا الی یــــا بلی
حدَّ اقلّش اینـه کـــه خــوشگلی
گفت : پســر من انصــراف دادم
میخـوام بشینم پیش خــانـوادم
دوبــــاره حـــال درد ســر ندارم
حوصـــله ی سفـــر مفـر ندارم
برای سفـــره هایی کـه خالیه
میـــر حسین موسـوی عــالیه
حرف زیاده اما اینجاجاش نیست
فقط بگم ،اهل بریز بپاش نیست
جنــــاب مـــوسـوی سلام قــــارداش
قوجالمسان،لاپ آقاریپدی باش ماش
دوره ی جنگ یــــــــادمون نرفته
تیـــــر و تفنگ یـــــــادمون نرفته
اون روزا کــــه نخس وزیر بودی
حـــــامی مردم فقیــــر بـــودی
تموم اونهایی که کار می کردن
دیگشونو به موقه بار می کردن
از تره بــــــار تــــــا بـرنج دودی
مـــواظب قیمت جنســـا بودی
روزایی که قیمت نفت کم بود
قــامت تــو زیـر فشار خم بود
امـا تو، یــــارانه رو ور نداشتی
بار روی دوش مردمت نذاشتی
یه دفه کلی روی کـالا نرفت
یهو اجـــاره خــونه بالا نرفت
یادمه که شعار معار ندادی
وعده ی کمبزه خیار ندادی
اون روزا کارمندا خوار نبودن
مدیرا ماکسیما سوار نبودن
فسق و فجور پشت پرده کم بود
پیشونیــای داغ کـــــرده کم بود
مدیر کلاّ کاخ ندیده بودن
مزّه ی پولو نچشیده بودن
این روزا روزگار فرق کرده
همّه رو تو فساد غرق کرده
هر کی رئیس میشه توی اداره
نوچه هاشم جم میکنه میاره
خلاصه، تا وقتی از اونجا بره
هر چی بخواد می خوره تا خرخره
الان یه عده از همین خوارج
حساب دارن تو بانکهای خارج
فدای اون مرام حق پرستت
بگیر گرز رستمو تو دستت
نترس از این قوم کمیسیون گیر
قاباخلاریندا دورگینان مثل شیر
اگه میخوای نمره ی خوب بیاری
باید بری به جنگ رانت خواری
تورکی دییم اوزگه سی باش تاپماسین
دانشمامیش سوزلریمی قاپماسین
گوزله گینن طرف کلک قورمیا
بوش یره صاندیخلاری دولدورمیا
فکر ایلمه رقیب لرین ساده دی
تلیس تلیس رای الان آماده دی
رایی سایان واختا یاتیپ یوخلاما
یوخون زادین گلسه دو بیر چیخ داما
چن کلمه حرف خصوصی زدم
حوصله تون سر نره که اومدم
جناب حــــاج مهدی ضد حال
بیا بگیر بشین بابا ، بی خیال
فک کنم از شصت گذشته باشی
الان بــاید بــــــاز نشسته باشی
هی نزن اینقد گره روی گره
بکش کنار بذار مهندس بره
الان مهندس امتیــازش پــــــره
چونکه خودش ترکه ، عیالش لره
+
نوشته شده در
27 Apr 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|
اگر آقای میر حسین موسوی روبروتون بود ازش چه سوالی میپرسیدین؟
و یا نظر خودتو نودر مورد ایشون و کاندیداتوریشون چه طوری بیان میکردین؟
اين قسمتي از يه پروژه توسط من و دوستام در ستاد مهندس موسوي است اگر مي تونيد به ما كمك كنيد

+
نوشته شده در
8 Apr 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|
به نام دوست كه مدبر و رحيم است
در تب و تاب اينكه وقتي نامه به كسي مثل تو را مي نويسند چگونه بايد آغاز كرد، دل به درياي سپيد كاغذ مي زنم و تو را به نام كوچكت اما از تبار بلندت خطاب مي كنم؛
ميرحسين عزيز، سلام
دختري هستم25 ساله، (البته مادرم و يك شناسنامه گواهي مي دهند) چون من هنوز دوست دارم شوق و ذوق دختركان 18 ساله را داشته باشم؛ بي ترس و بي واهمه فريادهاي شادي و اميدم را بر سر مردم بريزم.
ولي حيف كه نمي شود با زمانه و گذشت زمان جنگيد، من در آستانه 25 سالگي هستم و به هيچ كدام از آرزوهاي 18سالگي سرزمينم نرسيده ام....
آشنايي ام با تو كمي متفاوت تر از سايرين است..من تو را با اين عبارت شناختم..سياستمداري كه امروزها به هنر مي پردازد..گويي گمشده اي دارد كه در نقاشي هايش مي تواند به جستجوي او باشد...من هم گاهي شعر مي گويم..شايد حرفهايم را تو بفهمي..من شعر مي نويسم اما نمي توانم براي كسي بخوانمشان..درست مثل تو كه نمي تواني نقاشي هايت را براي كسي با كلمه توصيف كني..هركس خودش بايد به تماشاي نقش تو و شعر من بنشيند تا منظورمان رابفهمد...من شعر مي نويسم چون كه نمي توانم حرفهايم را مستقيم بگويم ..نه اينكه شجاعتش را نداشته باشم نه! بيشتر از اين بيم دارم كسي حوصله شنيدنش را نداشته باشد...
مير حسين عزيز؛ عزيزي برايمان نه به اين دليل كه در سالهاي جنگ تدبيرت ، دينت را به ملك و ملت ادا كرده است..عزيزي برايمان نه به اين دليل كه كه بار سنگين خاتمي را مي خواهي بر دوش بكشي ...عزيزي نه به اين سبب كه 4 سال بعدي عمرت را بايد در حسرت آرامش روزهاي پيشين بگذراني..بدان كه عزيزي ...كه عزيز عزيز ملتي هستي چه آن زماني كه خميني كبير تو را "ميرحسين" خطاب مي كرد...و چه امروزها كه خاتمي با لبخند به استقبال قدومت آمد...
مي دانم كه اصولا آدم قدرت طلبي نيستي و نيستيم...پس آسوده مي توانم حرفهايم را برايت بنويسم بي هراس اينكه تو و يا ديگران از گوشه ذهني بگذرد كه اين حرفها و دل نوشته ها از من و دوستانم به تو براي تسخير مكاني يا عنواني باشد...هميشه در همه اين سالها دغدغه اين را داشتيم كه قدرت در دستان كسي باشد كه در ذهن و قلب و وجدانش براي هر اختياري مسئوليتي حس بكند وپاسخگوي هر تصميمي باشد...راستش خسته شديم از اين همه تصميم كه مسبش معلوم نيست...اما تو رابه مسئوليت شناسي و پاسخگويي مي شناسيم...تو بلد نيستي دروغ بگويي ..درست مثل خاتمي عزيزمان
براي من كه دختري 25 ساله هستم و هنوز به بار نشستن هيچ كدام از آرزوهاي 18 سالگي سرزمينم را نديده ام، تو نماد مرد راهي! مرد ساكت و صبوري كه از مسئوليت نمي هراسي...به يقيين مي دانم كه تو نيز همانند خاتمي به اين كارزار به چشم ميداني براي اداي دين و وظيفه مي بينيد و نه اثبات اين جمله كه هدف وسيله را توجيح مي كند!
نمي دانم تشبيه ام را چه تعبير مي كني ولي تو از تبار اولاد كسي هستي كه ما شيعه اش هستيم و تو نيز هم ...و سكوت 20 سال واندي تو مرا ياد او مي اندازد..
مير حسين عزيز،مي دانم در همه اين سالها دردلهايمان با خاتمي و ديگران را حداقل دنبال كرده اي ...ولي حالا فرصت ناب تري دست داده است كه روبه روي هم بنشينيم و حرفهايمان را باهم بزنيم...
ميرحسين! بي تعارف بگويم ، بايد حرف بزني...من از تو به جز چند تصوير كه تو را در حالت فكر كردن به موضوعي عميق نشان مي دهد اين روزها تصوير ديگري ندارم!
سوالها در ذهنم و شوق در قلمم...مير حسين عزيز..وقتي سكوت مي كني يعني اينكه هر آن كس كه غير توست ، هر كسي كه مير حسين نيست به خودش جرات بدهد به جاي تو حرف بزند...
حرف بزن! فرقي نمي كند، از ديروز هم كه حرف بزني به امروز خواهي رسيد! ما حوصله شنيدن اش را داريم
مير حسين عزيز به ياري ات آمده ايم! يعني راستش را كه گفته باشم تو به ياري نسل من آمده اي ..پس يا علي!
درست است كه از بسياري از دوستان و همكارانت امروز جز نامي بر كوچه و خيابان و بزرگراهي چيزي نمانده اما شايد بي نامي نسل من هم بتواند از فرداي ايران نامي بسازد شايسته ايران!
مير حسين با سكوت طولاني تو دردي از ما درمان نخواهدشد...تو آمده اي تا نوش دارو پيش از مرگ سهراب باشي نه بعد از مرگ سهراب!
حرف بزن!از ديروز تا همين امروز! بگذار نسل من تكليفش را با بعضي از نامها روشن كند! همه كساني كه دراين سالها راهنما به چپ و راست زدند و به راه ديگري رفتند..سخن گفتن تو ، تكليفمان را باخودمان و خودشان روشن خواهد كرد.
اين بار تو بگو تا بدانيم چه آمد بر سر آن همه شور و شعور انقلابي!
اعترافي مي كنم! روزي كه خاتمي گفت يا من مي آيم يا ميرحسين،دل دل مي كرديم تو نخست بيايي..وقتي نيامدي..يا نمي دانم آمدنت به تاخير افتاد..خود را براي روزهاي متفاوتتري آماده كرده بوديم با خاتمي..
اما حالا كه از زبان خود خاتمي هم نام تو رابه تكرار و به شايستگي شنيده ايم و تواضع تو را در گفتار و كردار،دستان اعتمادمان در دستان توست!
به فردا اميدوارم! روزهاي سختي هم كه در پيش رو داشته باشيم با "مرد راهي" همسفر شده ايم!
مرد روزگاران سخت، تو را براي مرور كليد واژگاني كه مردان و زنان بزرگي را فدايش كرده ايم به مدد مي طلبيم!
تمام خواسته من و هم نسلانم از تو چند جمله پاياني اين نامه است:
قول بده دستان اعتمادمان را رها نكني!
قول بده به من و دوستان ام از هنرت ؛ نقاشي بياموزي! اما اين بار بر بومي سپيد به نام ايران!
بر بومي سپيد با رنگهايي كه تلخي اين سالهاي بي تفاهمي قبل را از يادمان ببرد!
من با تو در آرزوي نقشي هستم كه هيچ دختركي در اين سرزمين از قطار آروزهايش پياده نشود
+
نوشته شده در
4 Apr 2009ساعت توسط سحر گلکاری حق
|